شهاب الدين احمد سمعانى

14

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

عالم را هباء منثور گرداند و تيغ قهر بر هياكل افلاك زند و به دهرهء لا تسبّوا الدهر فانّ اللّه هو الدّهر سر دهر و دهريان 5 بردارد و همه نهادها را ذره ذره كند و غبار اغيار از دامن قدرت بيفشاند و لگام اعدام بر سر مركب 6 تيزگام وجود كند ، پس ندا در دهد كه لمن الملك اليوم ، تا كرا زهرهء آن بود كه اين خطاب را به جواب پيش آيد ، تا هم جلال احديّت جمال صمديّت 7 را پاسخ دهد و هم عزّ قدّوسى كمال سبّوحى را جواب كند كه للّه الواحد القهّار . و چون مؤمن معتقد على القطع و التحقيق اعتقاد كرد كه ملك و ملك حق راست جلّ جلاله ، على الحقيقة ننگش آيد كه هيچ مخلوق را تذلّل كند و براى حبّه‌اى و شربه‌اى و لقمه‌اى گردن برافراشتهء خود را بشكند . و من قصد البحر استقلّ السّواقيا . غوّاص بلند همت كه با درياى محيط ستد و داد كرد و در معاوضه گوهر شب افروز به دست آورد ، به دود چراغ مختصر كى تن در دهد . بس نيكو گفت آن عزيز : من عرف الله لم يحتمل ذل الخلق 8 . هر كه جلال حق بدانست به اذلال خلق ننگريد 9 . مقصدش درگاه اللّه بود دست صدقش از كونين كوتاه بود ، پاى عشقش هميشه در راه بود ، دلش در قبضهء عزّ پادشاه بود ، جانش در شبكهء محبت شاهنشاه بود ، وجد و وجود و كشف و شهودش همراه بود ، قعر چاه به نزديك وى چون بالايگاه 10 بود ، از حقايق دقايق دفاتر محبت و مودّت آگاه بود ، سرش معدن سرّ ذو الجلال بود ، بر پيشانيش نشان اقبال بود ، و در ديدهء يقينش نور اعتبار افعال بود 11 ، بر رخسار دينش گل نوال بود ، در مشامش نفحات روضهء وصال بود ، در دستش دستهء ريحان باغ محبّت بود ، در پايش نعلين صفوت و دولت بود ، بر سرش تاج وقار بود ، در برش حلّهء افتقار بود ، بر ظاهرش كسوت عبوديت بود ، در باطنش حليت نظر به اسرار ربوبيّت بود . روز در راز بود و شب در ناز بود . صبوحش شراب طهور بود ، غبوقش رحيق تحقيق حبور بود . چاشتش مجاهدت بود ، شامش مشاهدت بود . گامش بر سر كام بود ، همواره در اين دام بود . خلق با نان و با نام بود 12 ، او بىنان و بىنام بود . ذرّهء هواى قدرت بود ، گوى ميدان فطرت بود ، دانهء آسياى مشيّت بود ، عندليب باغ عنديّت بود باز راز احديّت بود ، طاوس بوستان قدّوس بود ، سابح بحر جلال سبوح بود . / a 4 / اى درويش آفتابى است كه آن را آفتاب عنايت گويند كه تا ابد از برج ازليّت تابد ، بر سينهء هر كه برافتاد منبع بهاء و درّ بىبها و معدن سنا گشت . و طور سيناى عشق نبود و